سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
..:: بهونه های بارونی ::..

..:: بهونه های بارونی ::..
مهرانا[71]
باران بهانه بود که تو زیر چتر من تا انتهای کوچه بیایی ولبخند مثل گلی شکوفه کند برلبانمان! 
لینک دوستان

حضور مجیدی در جشن قهرمانی الغرافه با پرچم ایران


[ یکشنبه 24/2/91 ] [ 3:41 عصر ] [ مهرانا ]



مادرم یک چشم نداشت. در کودکی براثر حادثه یک چشمش را ازدست داده بود. من کلاس سوم دبستان بودم و برادرم کلاس اول. برای من آنقدر قیافه مامان عادی شده بود که در نقاشی‌هایم هم متوجه نقص عضو او نمی‌شدم و همیشه او را با دو چشم نقاشی می‌کردم. فقط در اتوبوس یا خیابان وقتی بچه‌ها و مادر و پدرشان با تعجب به مامان نگاه می‌کردند و پدر و مادرها که سعی می‌کردند سوال بچه خود را به نحوی که مامان متوجه یا ناراحت نشود، جواب بدهند، متوجه این موضوع می‌شدم و گهگاه یادم می‌افتاد که مامان یک چشم ندارد…

یک روز برادرم از مدرسه آمد و با دیدن مامان یک‌دفعه گریه کرد. مامان او را نوازش کرد و علت گریه‌اش را پرسید. برادرم دفتر نقاشی را نشانش داد. مامان با دیدن دفتر بغضی کرد و سعی کرد جلوی گریه‌اش را بگیرد. مامان دفتر را گذاشت زمین و برادرم را درآغوش گرفت و بوسید. به او گفت: فردا می‌رود مدرسه و با معلم نقاشی صحبت می‌کند. برادرم اشک‌هایش را پاک کرد و دوید سمت کوچه تا با دوستانش بازی کند. مامان رفت داخل آشپزخانه. خم شدم و دفتر را برداشتم. نقاشی داداش را نگاه کردم و فرق بین دختر و پسر بودن را آن زمان فهمیدم.
موضوع نقاشی کشیدن چهره اعضای خانواده بود. برادرم مامان را درحالی‌که دست من و برادرم را دردست داشت، کشیده بود. او یک چشم مامان را نکشیده بود و آن را به صورت یک گودال سیاه نقاشی کرده بود. معلم نقاشی دور چشم مامان با خودکار قرمز یک دایره بزرگ کشیده بود و زیر آن نمره 10 داده بود و نوشته بود که پسرم دقت کن هر آدمی دو چشم دارد. با دیدن نقاشی اشک‌هایم سرازیر شد. از برادرم بدم آمد. رفتم آشپزخانه و مامان را که داشت پیاز سرخ می کرد، از پشت بغل کردم. او مرا نوازش کرد. گفتم: مامان پس چرا من همیشه در نقاشی‌هایم شما را کامل نقاشی می‌کنم. گفتم: از داداش بدم می‌آید و گریه کردم…
مامان روی زمین زانو زد و به من نگاه کرد اشک‌هایم را پاک کرد و گفت عزیزم گریه نکن تو نبایستی از برادرت ناراحت بشوی او یک پسر است. پسرها واقع بین‌تر از دخترها هستند؛ آنها همه چیز را آنطور که هست می‌بینند ولی دخترها آنطورکه دوست دارند باشد، می‌بینند. بعد مرا بوسید و گفت: بهتر است تو هم یاد بگیری که دیگر نقاشی‌هایت را درست بکشی…
فردای آن روز مامان و من رفتیم به مدرسه برادرم. زنگ تفریح بود. مامان رفت اتاق مدیر. خانم مدیر پس از احوال‌پرسی با مامان علت آمدنش را جویا شد. مامان گفت: آمدم تا معلم نقاشی کلاس اول الف را ببینم. خانم مدیر پرسید: مشکلی پیش آمده؟ مامان گفت: نه همینطوری. همه معلم‌های پسرم را می‌شناسم جز معلم نقاشی؛ آمدم که ایشان را هم ملاقات کنم.
 
خانم مدیر مامان را بردند داخل اتاقی که معلم‌ها نشسته بودند. خانم مدیر اشاره کرد به خانم جوان و زیبایی و گفت: ایشان معلم نقاشی پسرتان هستند. به معلم نقاشی هم گفت: ایشان مادر دانش آموز ج-ا کلاس اول الف هستند.
مامان دستش را به سوی خانم نقاشی دراز کرد. معلم نقاشی که هنگام واردشدن ما درحال نوشیدن چای بود، بلند شد و سرفه‌ای کرد و با مامان دست داد. لحظاتی مامان و خانم نقاشی به یکدیگر نگاه کردند. مامان گفت: از ملاقات شما بسیار خوشوقتم. معلم نقاشی گفت: من هم همینطور خانم. مامان با بقیه معلم‌هایی که می‌شناخت هم احوال‌پرسی کرد و از اینکه مزاحم وقت استراحت آنها شده بود، عذرخواهی و از همه خداحافظی کرد و خارج شدیم. معلم نقاشی دنبال مامان از اتاق خارج شد و درحالیکه صدایش می لرزید گفت: خانم من نمیدانستم…
مامان حرفش را قطع کرد و گفت: خواهش میکنم خانم بفرمایید چایتان سرد می شود. معلم نقاشی یک قدم نزدیکتر آمد و خواست چیزی بگوید که مامان گفت: فکر می‌کنم نمره 10 برای واقع‌بینی یک کودک خیلی کم است. اینطور نیست؟ معلم نقاشی گفت: بله حق با شماست. خانم نقاشی بازهم دستش را دراز کرد و این بار با دودست دست‌های مامان را فشار داد. مامان از خانم مدیر هم خداحافظی کرد.
آن روز عصر برادرم خندان درحالی‌که داخل راهروی خانه لی‌‌لی می‌کرد، آمد و تا مامان را دید دفتر نقاشی را بازکرد و نمره‌اش را نشان داد. معلم نقاشی روی نمره قبلی خط کشیده بود و نمره 20 جایش نوشته بود. داداش خیلی خوشحال بود و گفت: خانم گفت دفترت را بده فکر کنم دیروز اشتباه کردم بعد هم 20 داد. مامان هم لبخندی زد و او را بوسید و گفت: بله نقاشی پسر من عالیه!
و طوری که داداش متوجه نشود به من چشمک زد و گفت: مگه نه؟
من هم گفتم: آره خیلی خوب کشیده، اما صدایم لرزید و نتوانستم جلوی گریه‌ام را بگیرم. داداش گفت: چرا گریه می‌کنی؟
گفتم آخه من یه دخترم!


[ دوشنبه 7/1/91 ] [ 2:42 صبح ] [ مهرانا ]



روزی روزگاری شیطان به فکر سفر افتاد. با خود عهد کرد تازمانی که انسانی نیابد که بتواند او را به حیرت وا دارد، از این سفر بر نگردد.

نیم دو جین روح را در خورجین ریخت. نان جویی بر داشت و به راه افتاد.


رفت و رفت و رفت. هزاران فرسنگ راه رفت تا اینکه تردید در دلش جوانه بست که شاید تصمیم غلطی گرفته باشد.


در هیچ کدام از جاده های دنیا به هیچ بنده ای که توجه او را جلب کند ویا حتی کنجکاوی او را بر انگیزد، بر نخورد.


دیگر داشت خسته می شد. تصمیم گرفت به مکان مقدسی سر بزند؛ ولی حتی آنجا هم، که همیشه مبارزه ای ریشه دار از زمانهای دور، علیه او جریان داشت، هیچ چیز نتوانست حیرت زده اش کند.


دلسرد و نا امید و افسرده در سایه درختی ایستاده بود که رهگذری گرما زده با کیفی بر دوش کنا او ایستاد. کمی که استراحت کرد خواست به رفتنش ادامه دهد.


مرد قبل از اینکه به راه خود ادامه دهد، به او گفت:"تو شیطان هستی!"


ابلیس حیرت زده پرسید:"از کجا فهمیدی؟!"


" از روی تجربه ام گفتم. ببین من فروشنده دوره گردم. خیلی سفر می کنم و مردم را خوب می شناسم . در نتیجه در همین ده دقیقه ای که اینجا هستیم، تو را شنا ختم.


چون: مثل کنه به من نچسبیدی، پس مزاحم یا گدا نیستی !


از آب و هوا شکایت نکردی، پس احمق نیستی !


به من حمله نکردی، پس راهزن نیستی !


به من حتی سلام نکردی، پس شخص محترمی نیستی !


از من نپرسیدی داخل کیفم چه دارم، پس فضول هم نیستی !


حالا که نه مزاحمی، نه احمق، نه راهزن، نه محترم، نه فضول پس آدمیزاد نیستی ! هیچ کس نیستی ! پس خود شیطانی !"


شیطان با شنیدن این حرفها کلاه ازسر برداشت و کله اش را خاراند.


مرد با دست به پاها یش زد و گفت:"خوبه! تازه، شاخ هم که داری!"


[ جمعه 26/12/90 ] [ 4:17 عصر ] [ مهرانا ]

این کتاب یه کتاب فوق العاده است که تو اون کریس رونالدو لحظه به لحظه زندگی خودش رو شرح کرده است.این کتاب در اوایل سال 2008 به چاپ رسیده است و فروشی باور نکردنی داشته است.

لح
ظه هایی برای اهدا کردن


این عنوان خلاصه ای از اصل این کتاب است.لحظه هایی از دوران کودکی من و به شما میگه که چقدر فوتبال از یک سن خیلی کم مرا سر شوق اورد.این ها داستان هایی از یک بچه هست که همه چیز را به خاطر لذت بازی کردن با توپ رها کرد.این ها در حقیقت قسمت هایی از تجربیاتی هست که من تا الان بدست اوردم.بعضی از انها با شادی همراه بودند مثل اولین بار که من برای تمرین با بازیکنان حرفه ای (اصلی)اسپورتینگ انتخاب شدم اولین بازی برای اولین تیمم اولین بازی که برای تیم ملی کشورم بازی کردم انتقال من به منچستر جوایزی که تا الان بردم و خیلی دیگه.بقیه ی تجربیاتم تکان دهنده بودند و مرا به سمت ناامیدی و گریه کشاندند مثل دوره ای که در طول ان من باید تنها در مرکز تمرینات اسپورتینگ زندگی می کردم و نمی توانستم دلتنگی ام برای دوستان و خانواده ام را تحمل کنم.یا مرگ پدرم زخمی که هنوز هم خوب نشده است.این کتاب به یاد و خاطره ی پدرم اختصاص داره چون او هنوز هم در زندگی من حضور داره و من میدونم او هرجا که هست هنوز هم مثل همیشه به من افتخار میکنه.افتخاری که او لذت می برد تا به تمام جهان خبر دهد.
این کتاب به بقیه ی اعضای خانواده ام هم به همان اندازه تعلق داره.مادرم ماریا دولورس. خواهرانم الما و کاتیا. برادرم هوگو .دوستم(شوهر خواهرم کاتیا)جوزه پریرا و پسرخاله ام نونو ویوروس.انها گرانبهاترین در زندگی من هستند.بیشتر به خاطر انها تصمیم گرفتم سرگذشتم رو بنویسم.برای انها که تنها کسانی بودند که از من خواستند تا قسمت کوچکی از تجربیات زندگی ام را با شما تقسیم کنم.
من کریستیانو رونالدو دوست دارم که خودم رو مثل یک بچه ببینم.من همیشه برای بچه ماندن می جنگم حتی اگر شرایط سنی ام وضع متفاوتی داشته باشد البته فقط در راهی این را باور میکنم که ممکنه روبه رو شدن با بدبختی به همراه امیدواری و خوش بینی باشد.وقتی که برای یاد گرفتن و پیشرفت امادگی وجود داشته باشه.همیشه.من هرروز اینگونه رفتار میکنم چه در شرایط معمولی یا در حرفه ام برای پیشرفت از نظر یک انسان برای با ارزش شدن در فوتبال حرفه ای و برای شرکت کردن بیشتر برای موفقیت منچستریونایتد.
من امیدوارم که شما این"لحظه ها" در زندگی مرا همانطور که من احساس کردم احساس کنید.

اسم من کریستیانو رونالدو هست...

...و من میدانم این اسم معنی های زیادی به کسانی که عاشق فوتبال هستند میدهد- بزرگترین عشق زندگی من.انها مرا خیلی خوب میشناسند...هروقت انها مرا در زمین بازی میبینند میدانند که من چگونه بازی میکنم.چطور دریبل میزنم.انها استیل و سبک مرا میشناسند ولی خیلی چیزها راجع به من هست که هیچ کس نمیداند.
جوانی من به من این حق را نمیدهد که داستان زندگی ام را بگم و این کتاب هم قصد دفاع کردن از این موضوع را ندارد.این کتاب هیچی نیست فقط یک دعوت از خواننده ی این کتاب است تا بعضی از بهترین لحظه های زندگی ام را تا الان با او تقسیم کنم.پس این داستان کامل زندگی من نیست.یکروز در اینده ی خیلی دور نوشته خواهد شد.به امید اینکه خداوند هم کمکم خواهد کرد که یک دوره ی انقدر خوب تحقق یابد که من ان را بنویسم.در یک کتاب با صفحه های خیلی بیشتر!
من قصد دارم قسمت بزرگی از ان کتاب را به پیروزی های منچستریونایتد اهدا کنم به باشگاه که واقعا مرا معروف کرد و مرا به یگ الگوی فوتبال در 22 سالگی تبدیل کرد.من هیچ وقت یونایتد را فراموش نمیکنم ...بخاطر نیرویش و به خاطر لذتی که از پوشیدن لباس یونایتد بردم.این لذت فقط میتواند با لذت پوشیدن لباس تیم ملی پرتغال مقایسه شود.
من میخواهم با شما داستان های مختلفی از زندگی ام را تقسیم کنم:من درباره ی دوران بچگی ام به شما خواهم گفت سختی زمانی که باید خانه ام جزیره ی مادیرا را ترک میکردم و به مهمترین شهر پرتغال میرفتم زمانی که فقط یک پسربچه بودم.
زندگی من تغییر شگفت انگیزی کرده است.من خوشحالم که فوتبال بازی میکنم.برای بودن در تیم منچستر یونایتد و تیم ملی کشورم خوشحالم.من خوشحالم چون کاری را انجام میدهم که ازش لذت میبرم وحتی بخاطر ان حقوق هم میگیرم.شما از تمام این "لحظه ها" که در این کتاب نوشته شده خواهید فهمید که توپ
همیشه بهترین دوست من بوده است.بزرگترین جاذبه ای که مرا به سوی خود میکشاند .از زمانی که باید برای برگرداندنش به حیاط همسایه مان می پریدم.وقتی که در خیابان های فونچال با دوستانم بازی میکردم...
همانطور که قبلا گفتم این کتاب شامل مهمترین لحظه های منه.بعضی از انها خنده دار.بعضی ها غمگین.خیلی غمگین مثل مرگ پدرم.من امیدوارم که پس از پایان این داستانهای مختلف شما بتوانید کریستیانو رونالدو رو بهتر بشناسید.حداقل یه کم بهتر...
وقتی شما خواندن اخرین خط را تمام کردید امیدوارم به این نتیجه برسید که از این صفحات لذت بردید.لذتی که از دنبال کردن و تماشای یک دریبل زن در فوتبال میبرید.من همیشه میخواستم دیگران را خوشحال کنم.
بعد شما خواهید دید که من قصه گوی خوبی هستم یا نه.
هیچکس نمیتواند مرا سرزنش کند به خاطر اینکه عاشق کشورم هستم و نه برای اینکه منچستر یونایتد را در جای خیلی خاصی در قلبم قرار دادم.

(نام جزیره ای) TIMOR

هواپیما در فرودگاه COMODORO در DILI(پایتخت TIMOR غربی)فرود امد.من از پنجره به بیرون نگاه کردم و چیزی را که با چشمانم دیدم باور نکردم.جمعیت زیادی صبورانه منتظر رسیدن من بودند.با یک دست دوربین های عکاسی و دوربین های فیلم برداری و با دست دیگر کاغذ های سفید و یا پوستر های خوشامدگویی را گرفته بودند.ان ها واقعا مرا جذب کردند ولی ان با جمعیتی که در طول روزی که من در پایتخت timor غربی منتظر من بودند مقایسه نمیشد.همه ی خیابان ها پر از هزاران ادم بود.انها فقط برای دیدن من امده بودند برای دست تکان دادن برای من برای سلام کردن برای اینکه من یک لبخند به انها بزنم برای یک کلمه یک امضا و یا یک عکس من...
من در ان لحظه تکان خوردم..من تحت تاثیر جمعیتی قرار گرفته بودم که به من علاقمند بودند.اعضای شهر timor هرگز بازیکنی از تیم ملی پرتغال و منچستریونایتد رو از نزدیک ندیده بودند.من میدانم که پرتغال و timor گذشته ی تاریخی مخالفی(بدی)با هم داشتند و این را هم میدانم که مردم timor عاشق فوتبال اند و ان شور و شوق فوق العاده تنها چیزی هست که از ان همه احساسات زیاد در طول حضور من در انجا قابل توضیح دادن است.
هروقت تیم ملی پرتغال بازی دارد انها اول صبح بیدار میشوند و تلویزیون را روشن میکنند و از هیجان بازی لذت میبرند.(انها 9 ساعت از انگلیس و پرتغال جلوتر هستند)
برای مثال در طول یورو2004 اتفاقاتی افتاد:موفقیت بزرگی برای کشورمان هم از نظر سازمانی و هم از نظر ورزشی.اگرچه پایان بی نتیجه و غم انگیزی برای کسانی که سخت تلاش کرده بودند تا جام قهرمانی اروپا را ببرند داشت با وجود این مردم timor به جنگندگی ما افتخار میکردند.در حقیقت انها مثل برادران ما هستند دیدن شادی انها به خاطر حضور من در dili تعجبی نداشت و من مطمئنم همین اتفاق برای همه ی اعضای تیم ملی پرتغال هم میتوانست اتفاق بیفتد.ولی من الان راجع به احساساتی که خودم داشتم حرف میزنم.بدون شک من احساس کردم ادم خاصی هستم.تجربه کردن و دیدن شادی ان همه ادم که میخواستند مرا ببینند برایم کافی بود.ان یکی از چشمگیرترین و بزرگترین تجربه های من در زندگی بود و چیزی بود که من هرگز فراموش نخواهم کرد.
در طول رانندگی ما در یک جیپ به محل اقامت وزیر رسمی mari alkatari من هزاران ادم را دیدم.مسیر خیلی کوتاهی بود ولی بیش از یک ساعت وقت گرفت تا چند کیلومتر را بگذرانیم.
در خیابان های dili اشفتگی زیادی بود و حتی پلیس هم قادر نبود جمعیت را پراکنده کند.(کسانی که از حضور من شاد بودند و نام من و پرتغال را فریاد میزدند)واقعا جذاب بود.
ان یکی از لحظاتی بود که واقعا شما را سرحال میکرد. به اتفاق Laurentino Dias منشی جوانان و ورزش های پرتغال ،کسی که در timor بازدید رسمی داشت،من Mari Alkatari و تعدادی از وزیران حکومتش را ملاقات کردم.مدیر ورزش های timor وقتی کتش را دراورد و از من خواست لباسی را که پوشیده امضا کنم ،مرا غافلگیر کرد.
زمانی که من XANANA GUSMAO بزرگترین سردسته ی مقاومت مردم timor را ملاقات کردم،کسی که الان رئیس جمهور دموکراتیک timor شرقی است،همدیگر را در اغوش گرفتیم.
از بچگی چیز کمی که راجع به timor میدانستم،معنی زیادی برایم نداشت ولی اسم XANANA از جوانی برایم اشنا بود،انقدر که او مردی برجسته و شجاع بود.
خیلی جالب بود،نه فقط برای نمادگرایی اینکه به تنهایی به ملاقات ادمی به این مهمی که در شکل دادن تاریخ کشورش نقش مهمی داشت رفتم،همچنین برای شرایطی که وقتی در اداره اش بودیم ساخت.هرکس ناگهانی داخل میشد و هیچکس،هیچکس را نمیشناخت.
به درخواست او من پشت میزش نشستم و او رو به روی من ایستاد و به من بلوزها و پوسترهایی میداد و من انها را امضا میکردم که یادگاری هایی برای خانواده اش بودند.
شرایط غریبی بود ولی یک افتخار بود.XANANA GUSMAO مرد بسیار خوبی بود و من از ملاقات با او خیلی خوشحال شدم.
بازدید Timor شرقی رو به پایان بود،ولی قبل از ادامه دادن سفرم به مقصد Jakarta باید در Municipal استادیوم Dili حضور می یافتم.من هنوز با Xanana Gusmao بودم،وقتی که خبردار شدیم رفتن به استادیوم فکر خوبی نیست.جایی که جمعیت زیادی منتظر من بودند.به دلیل دلایل امنیتی بازدید من از انجا مصلحت امیز نبود.تعداد پلیس ها دور از حد انتظار بود .Xanana Gusmao با من بی پرده صحبت کرد.او میگفت که مشکلی نیست و مرا در استادیوم همراهی و از من محافظت میکند.رئیس جمهور Timor شرقی ضمانت کرد:انها به حرف من گوش می دهند،مشکلی وجود ندارد...من غافلگیر شدم و بار دیگر احساس خاصی داشتم.
ما به استادیوم رفتیم.من به چیزی که نمیشود ان را تصور کرد گواهی میدهم:بیش از بیست هزار ادم منتظر من بودند و اسم مرا فریاد می زدند.در یک زمان هم ترسیده بودم و هم تحت تاثیر قرار گرفته بودم ولی Xanana هنوز روی حرفش بود .او مرا همراهی کرد،امنیت را ایجاد کرد،راهی را برای عبور من باز کرد و مردم را قانع کرد که ان طرف تر بروند که من بتوانم به زمین بروم .پلیس ها که توسط جمعیت هدایت میشدند هم حتی از من عکس می گرفتند!
...خیلی سخت بود ولی ما موفق شدیم که به جایگاه تماشاگران برویم.خارق العاده بود.
Xanana اولین کسی بود که با جمعیت صحبت کرد .از انها خواست که ارام باشند .وقتی که نوبت من شد تا صحبت کنم،از ته قلبم از همه ی انها تشکر کردم،به خاطر عشق و احترامی که از انها دریافت کردم و به خاطر حمایتی که از من در ان روز فراموش نشدنی کردند.
اگر رسیدن من به انجا دشوار بود، لحظه ی ترک کردن استادیوم خیلی دشوارتر بود.پلیس ها هنوز از من عکس می گرفتند و جمعیت می خواست به من نزدیک شود.انها از روی یکدیگر می پریدند تا فقط از من یک امضا یا عکس بگیرند.دوستان من باید یک جاده را برای من خالی میکردند! این مثل همان صحنه ای بود که من به فرودگاه رسیدم.مردم از نرده ها می پریدند .
یک اشفتگی بزرگ...پلیس با انها مقابله کرد و فقط همان موقع بود که توانستم سوار هواپیمایی شوم که مرا به Jakarta می برد.لحظه هایی که من در Dili گذراندم،جذاب و فراموش نشدنی بودند.من احساس نکردم که خدا بودم،خیلی بیشتر از ان،ولی این به من اعتبار اینکه فوتبالیست معروفی در دنیا باشی و نتایجی که رسانه ها میتوانند داشته باشند را نشان داد. حتی بیشتر از ان، زمانی که در رابطه با مردمی باشی که در فقر و تنگدستی هستند مثل مردم Timor.من احساساتی را که در Dili تجربه کردم،در البوم خاطراتم نگه خواهم داشت.
من به ذره ی کوچکی شادی که به گوشه ای از جهان بردم،افتخار میکنم.
معلم کلاس پنجم من اگر ان حادثه را میدید حتما غافلگیر میشد.امروز من هروقت نگرانی او را به یاد می اورم نمیتوانم جلوی خنده ی خودم را بگیرم.هروقت من به کلاس میرفتم-گاهی اوقات دیر-به همراه توپ در یک دستم،او پشت سر هم می گفت:"رونالدو،توپ را فراموش کن.این توپ به تو غذا نخواهد داد.کلاس ها را از دست نده.مدرسه برای تو واقعا مهم است نه توپ.ان در زندگی برای تو هیچ چیزی نخواهد اورد."هنگامی که سوار هواپیما میشدم به یاد حرف هایش می افتادم.
زندگی پر از چیزهای غافلگیرکننده است.ان موقع من بدون توجه به حرفهایش گوش میدادم.ولی امروز او را درک میکنم،اگرچه او هنوز به مادر و خاله ام میگوید دیگر هیچ وقت این نظریه را به هیچ دانش اموزی نمیگوید.من فکر میکنم او کار درستی انجام داد و باید باورهایش را دنبال کند.به عنوان یک معلم ،او کارش را انجام داد و نصیحت خوبی بود با اینکه ما هیچ وقت نمیدانیم فردا ،چه چیزی برایمان می اورد.ولی من هرگز به او توجه نکردم.من دانش اموز عاقلی بودم.از بین همه ی درس ها ،علوم همیشه درس مورد علاقه ی من بود.شاید به خاطر مادیرا جزیره ام که اتشفشانی است و تنوع وسیعی از گیاهان را دارد که به یک باغ زیبا تبدیل میشوند.این کلاس ها توجه مرا جلب کرد و تمام توجه من،تمرکز بر انها بود.
وزیر علوم و فناوری پرتغال Mariano Gago از اینکه درباره ی علایق من بداند،خوشحال میشد.ما با هم در شروع به راه انداختن بازی های موبایل"cristiano ronaldo underworld football" ، مهمان مخصوص Y dreams بودیم،جایی که من باید دنیای فوتبال رو نجات میدادم.من شنیدم که او در حضور همگان گفت که من باید خیلی خوب باشم که الگویی نمونه برای بچه ها هستم.
من متاسفم که تحصیلاتم را بیشتر ادامه ندادم.ولی باید یک انتخاب در زندگی می داشتم.تازه تمرینات تیم حرفه ای اسپورتینگ را شروع کرده بودم.من قبل از این ها هم برای بازی در تیم لیسبون و تیم ملی دعوت شده بودم.درس خواندن و فوتبال حرفه ای (تمام وقت)به طور هم زمان مشکل بود و من یواش یواش به این موضوع پی بردم.ولی با گوش کردن به نصایح مادرم ،درس خواندن را حتی شب ها ادامه میدادم.من با تیم اول اسپورتینگ لیسبون به طور دائم تمرین میکردم و وقتی به مدرسه میرسیدم،بی نهایت خسته بودم.بنابراین باید یکی را انتخاب میکردم.فوتبال حرفه ای یا تحصیل تمام وقت و این تصمیم بسیار سختی بود.
در اسپورتینگ همه چیز عالی بود .من هرروز با تیم اول تمرین میکردم و انها مرا دوست داشتند.من امیدوار بودم یکروز به یک بازیکن حرفه ای تبدیل شوم.
من مدرسه را ترک کردم و مادرم در این راه به من خیلی کمک کرد تا به چیزی که میخواهم ،برسم.من این کار را بدون فکر انجام ندادم ولی تصمیم گرفتم که به هیچ دختر و پسر جوانی این را پیشنهاد نکنم،حتی کسانی که فوتبال را به اندازه ی من دوست دارند.
من اشتباه کردم،نه به خاطر انتخاب فوتبال،بلکه به این خاطر که انگلیسی را ادامه ندادم و به خودم میگفتم "برای چه من باید انگلیسی بخوانم؟".هر وقت کلاس زبان داشتم،بین ان در میرفتم و فوتبال بازی میکردم.
وقتی به منچستر یونایتد امدم،الکس فرگوسن مرا به هم تیمی هایم معرفی کرد.ان موقع فهمیدم که اشتباه کردم زبان را یاد نگرفتم.
ون نیستلروی به من خوش امد گفت.با لحنی دوستانه گفت:?how are you .من همانجا ایستادم،به او نگاه میکردم بدون اینکه بدانم چه جوابی باید بدهم.همانطور که من یک کلمه نمی فهمیدم،او ادامه می داد.
همانجا بود که من کلاس زبان هایی را به یاد اوردم که در انها شرکت نمیکردم.
بعد از این همه من به انگلیسی نیاز داشتم...


ادامه دارد................. ------ ادامش خیلی قشنگه....بهتون پیشنهاد میکنم حتما پیگیرش باشید

نظر یادتون نره


[ سه شنبه 4/11/90 ] [ 2:1 عصر ] [ مهرانا ]

آیا میدانید: که بیماری قند اولین عامل کوری در مردم جهان است ؟

آیا میدانید:
(11%) جمعیت جهان را چپ دستان تشکیل داده است ؟

آیا میدانید:
استرس تا 5 برابر سیستم ایمینی بدن را پایین می آورد ؟

آیا میدانید:
سرود اصلی کشور یونان متشکل از 158 بیت میباشد ؟

آیا میدانید:
پشه اشخاص جوان را نسبت به اشخاص پیر ترجع میدهد

آیا میدانید:
یک گاو می تواند از پله ها بالا برود ولی پایین نمی تواند بیاید؟

آیا میدانید:
تنها یک نفر در جهان در مقابله با ایدز جان سالم به در برده است؟

آیا میدانید:
یگانه چیزی که بیشتر باعث مرگ و میردر جهان میشود پشه است؟

آیا میدانید:
مقاومت موش صحرایی در برابر بی آبی بیشتر از شتر میباشد؟

آیا میدانید:
هر هکتار جنگل قادر است بیش از پنج تن گرد و غبار هوا را جذب کند؟

آیا میدانید:
1روز سیاره زهره برابر است به 30 روز زمینی و یک سالش 7 ماه است؟

آیا میدانید:
که در خط استوا ، دمای هوا در تمام فصول سال تقریبا یکسان است؟

آیا میدانید:
تعداد مرغ ها در سراسر جهان تقریبا” با جمعیت انسانها مساوی است؟

آیا میدانید:
قطر خورشید در حدود 139 هزار حجم آن 103 میلیون بار بزرگتر از زمین است.؟

آیا میدانید:
در یک سانتی متر مربع پوست شما (12) متر عصب و (4) متر رگ و مویرگ وجود دارد؟

آیا میدانید:
50 درصد جمعیت جهان در طول حیات خود هیچگاه از تلفن استفاده نکرده اند؟

آیا میدانید:
موشهای صحرایی سالانه یک سوم منابع و ذخایر غذایی جهان را نابود می سازند؟

آیا میدانید:
برای اینکه 700 گرم به وزن شما اضافه شود باید 9 کیلو سیب زمینی بخورید ؟

آیا میدانید:
اگر ساعت 7 صبح با هواپیما، توکیو را ترک کنید ساعت 7:45 عصر روز قبل به هاوایی می‌رسید؟

آیا میدانید:
تقلب در مدارس بنگلادش جرم به حساب می‌آید و افراد بالای 15 سال در صورت تقلب کردن، به زندان فرستاده می شوند؟

آیا میدانید:
با جستجو کردن عدد 241543903 در گوگل، عکس یک سری آدم میبینید که سرشان را در یخچال فرو کرده‌اند؟!(به صورت241543903.jpg بنویسید!)

آیا میدانید:
اگر سلول های موجود بر روی پوست بدن یک انسان را به دنبال هم بیچینیم طول آن 45 مایل خواهد شد؟!


[ چهارشنبه 18/8/90 ] [ 9:19 عصر ] [ مهرانا ]
*خانومه وایساده بود جلوی پله برقی نمیرفت روش. دوستم میگه یعنی میترسه؟ پـَـَـ نــه پـَـَـــ مونده با پای چپ بره ثواب داره یا با پای راست

*مرغ و از فریزر در آوردم میگه می خوای غذا درست کنی ؟!
پـَـَـ نــه پـَـَــــ خانوادش اومدن از سردخونه میخوان ببرن خاکش کنن….


*بسته سیگارمو گرفته که از توش سیگار برداره…میگه اِ اِ اِ همین یه نَخه؟؟؟
پـَـَـ نــه پـَـَـــ این یه دونه چشم گذاشته,بقیه رفتن قایم شدن!

*پشه نشسته رو پام داره خونمو می خوره , دستم رو بردم بالا بزنمش یهو داداشم میگه اااا می خوای بکشیش؟! پَـــ نَ پـَـَـ خونش رو خورده می خوام بزنم پشتش آروغ بزنه ببرم بخوابونمش

*مگس نشسته رو برنج به خواهرم میگم: مگـــــــــــــــــس، میگه بکشمش؟؟
پــَـَــــ نه پــََـَـــــــ زشته برنج خالی بخوره یکم خورشت بریز واسش


*رفتم واسه ثبت نام رانندگی زَنه میگه واسه آموزش اومدین !؟؟!! گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ
پول میدم که منو سوار ماشینتون کُنین بشینم رو پای راننده قان قان کُنم


*شب ساعت 11 اومدم خونه بابام آیفونو برداشته میگه میای بالا؟ میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ آشغالا رو که میاری پایین ماهیانه منم بیار !!!!


*رفتم مغازه میگم CD دارید؟ میگه خام؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ تنوری باشه با قارچ و پنیر



*یه روز با جعبه خیلی بزرک رفتم اداره پُست، کًذاشتم رو ترازو جعبه رو کارمنده اومده میکًه می خوای پُست کنُی؟!! کًفتم : پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدم وزنش کنم ببینم اکًر اضافه وزن داره شبها بهش شام ندم .


*تو این گرما که سگ تب میکنه رفتم سوپر مارکت میگم یه ایستک بدید یارو میگه خنک باشه؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ گرم بده میریزم تو نعلبکی خنک بشه


*تو آشپزخونه استکان و قندون از دستم افتاد شکست با صدای خفن.مامان اومده میگه چیزی شکوندی؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ شیشه ی نازک تنهایی دلمو گذاشتم و اکوحال کنم


*دویست تا پشه دستمو نیش زدن هر کدوم اندازه یه پرتغال باد کرده رفیقم میگه پشه زده؟
پـــ نه پـــ باده معده ام رو نگه داشته زده زیر پوستم


*سر یخچالم پارچ آب رو دارم سر میکشم مامانم اومده میگه آبه؟
پــ نه پــ سوسک کش قهرمانه دارم میریزم تو این خندق سوسک نیاد بالا!


*رفتم تو پمپ بنزین بنزین بزنم یکی از بچه ها میگه می خوای بنزین بزنی؟
میگم پــ نه پــ زیاد آوردم بنزین می خوام بکشم پس بدم…


*تو بیلیارد توپ 8 تو زدم رفته تو سوراخ یارو میگه رفت تو؟
پــ نه پــ کریس آنجلم نشناختی غیبش کردم!


*هزار تومن دادم کارت مترومم دادم یارو میگه هزار تومن شارژ شه؟
پـــ نه پـــ ده هزار تومن شارژ کن باقی شو تو اقساط 48 ماهه میدم
!

*رفته بودیم سر ساختمون عموم ببینیم اوضاع چطور پیش میره(مثلا من مهندسم!!!) کارگره اومده میپرسه شما مهندسین؟میگم پ نه پ از ساختمون خوشم اومده اومدم باهاش یه عکس دو نفره بندازم!


*رفتم نون بگیرم طرف میگه شما هم نون می خواید
پ نه پ اومدم با خط تولید آشنا بشم


*یارو تو مترو داره چراغ قوه میفروشه، صداش کردم اومده میگه چراغ قوه میخوای؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ یه لقمه میرزاقاسمی آوردم واسه ناهارم تنهایی نمی چسبید گفتن بیای باهم بخوریم


*داشتم درس زبان میخوندم با صدای بلند ننه جونم امد گفت داری درس میخونی؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ دارم زبان حیوانات کار میکنم بتونم با مورچه ها صحبت کنم


*ساعت 2 شبه به دوستم میگم دیروقته بقیه حرفا واسه فردا. میگه میخوای بری بخوابی؟ میگم پ ن پ هر شب می خوام تا صبح بیدار بمونم فقط به خاطر تو


*دیروز حسین تهی رو دیدم میگم بیا با هم عکس بندازیم میگه عکس یادگاری؟ میگم پــَــــ نــه پــَـــ میخوام ازت عکس بگیرم بفرستم ایران برات زن پیدا کنن!


*با رفیقم داریم تو خیابون راه میریم یک افغانی دیده میگه افغانیه؟ گفتم پـَـ نــه پـَـ جومونگ هست لباس کارگری پوشیده اومده ایران کار کنه پول در بیار آخه کره بیکاری بیداد میکنه


*همکارم داره ازماشینش پیاده میشه،یکی دیگه ازهمکارا میپرسه مال خودشه پ نه پ هر روزداره اجاره میکنه پوزمدیرعامل بزنه!


*دارم تو گوشیم چیز مینویسم دوستم میگه داری اس ام اس میدی؟
میگم پ ن پ دارم باکتریای روی دکمه هاشو میکشم!


*پیرزن ِ سوار اتوبوس شده ، پا شدم از جام ! میگه بشینم یعنی ؟! میگم : پـَـَـ نــه پـَـَــــ پا شدم با هم تانگو برقصیم تماشاچیا شاد شن !


*تو کلاس خودکارم نمینوشت داشتم تندتند میکشیدمش روی کاغذ دوستم میپرسه خودکارت نمینویسه؟پ نه پ دارم نوارقلبمو روی کاغذ میکشم ببینم مشکلش چیه


*داشتیم شام میخوردیم، به خواهرم میگم نمکدونو بده،میپرسه میخوای به غذات نمک بزنی؟
گفتم پَــــ نــــ پَـــــ .. میخواستم تورو امتحان کنم، ببینم میدونی نمکدون کدومه یا نه!!!!


*به داداشم می گم تو آشپزخونه ای زیر کتری رو هم روشن کن ، میگه می خوای چایی دم کنی ؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ می خوام آشپرخونه رو بخار بگیره سونا راه بندازم

*رفتم دفاعیه دوستم، بغل دستیم میگه از پایان نامشون میخوان دفاع کنن؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ از مردم فلسطین در مقابل رژیم غاصب!

یه ساعت اومدی اینجا جک خوندی آخرش با خودت می گی نظر بدم؟
پـ نـ پــ واسه شفای مریضا دعا کن!

[ پنج شنبه 28/7/90 ] [ 6:48 عصر ] [ مهرانا ]

هر چند ایرانیها به محصولات و کالاهای چینی به چشم اجناسی نامرغوب نگاه می کنند، اما در اتفاقی نادر یک گوسفند در “کاشقر” چین که در جاده ابریشم قرار دارد یک میلیون و 400 هزار پوند معادل دومیلیارد و هفتصد و سی و هفت هزار تومان قیمت گذاری شد!

این گوسفند از نژاد “دولان” ( Dolan ) است و در حال حاضر فقط یک هزار راس از این نوع گوسفند در جهان وجود دارد و ثروتمندان چینی علاقه بسیار زیادی دارند که یکی از گوسفندان دولان را در مجموعه های نفیس خود داشته باشند.

روز گذشته شهر کاشقر چین در استان “سین کیانگ” شاهد برگزاری مسابقه ای بود که در آن مردم با ماشینهای لوکس خود گوسفندان پرورش یافته را برای شرکت در مسابقه همراه داشتند.
در یکی از اتومبیل های شیک و گران قیمت و در صندلی عقب آن گوسفندی بود که چند ساعت بعد تبدیل به معروف ترین گوسفند جهان شد!



پس با این حساب گوسفند از bmw- x6 که پشت سرش هست گرون تره!!!! قیمتش نزدیک بوگاتی ویرون هست!


[ چهارشنبه 27/7/90 ] [ 4:0 عصر ] [ مهرانا ]


آدم هـا می آینـد

زنـدگی می کننـد


می میـرنـد و می رونـد...

امـا فـاجعـه ی زنـدگی ِ تــو


آن هـنگـام آغـاز می شـود کـه


آدمی می رود امــا نـمی میـرد!


مـی مـــانــد


و نبـودنـش در بـودن ِ تـو


چنـان تـه نـشیـن می شـود


کـه تـــو می میـری


در حالـی کـه زنــده ای...




نظررررررر یادتووووووووووووووووووووووووووووووووون نرررررررررررررررررررررررررررره!

[ دوشنبه 18/7/90 ] [ 12:46 صبح ] [ مهرانا ]


Free fall

فال مجانی


Comic

به افغانی یعنی کمک


Easy Love

لواسان


Longtime

در حمام، زمان پیچیدن لنگ را گویند


Long time no see

دارم لنگ می‌‌پیچم، نگاه نکن


San Jose

به ترکی‌ یعنی شما خوزه هستید


San Antonio

به ترکی‌ یعنی شما آنتونیو هستید


Comfortable

بفرمایید سر میز


Burkina Faso

برو کنار وایسا


His friends

دوستان هیز


Parkinson

پسر سرایدار را گویند که در اتاقکی در پارکینگ زندگی‌ می‌کند


Velocity

شهری که مردم آن از هر موقعیتی برای ولو شدن استفاده می‌‌کنند


Categorize

نوعی غذای شمالی که با برنج و گوشت گراز طبخ می‌‌شود


Black light

سیانور


Good setting

آن سه چیزِ نیک را گویند : گفتار نیک - کردار نیک - پندار نیک


Good one

وانِ بزرگ و جادار


Switzerland

سرزمینی که مردمانش زیاد زر می‌‌زنند اما به دل‌ می‌‌نشیند


Accessible

عکس سیبیل


Very well

رها و آزاد و افسارسرخود و بی‌تکلیف و سرگشته و بی‌جا و مکان


Shutter Island

شعبه‌ کبابی شاطر عباس در کیش


Subsystem

صاحب دستگاه


Good Luck

چه لاکِ قشنگی‌ زدی


Good Luck on your exams

هنگام امتحانات لاکِ قشنگی زده بودی!


Communication Board

کامیونی چه زمانی‌ شن را برد؟


Godzilla

خدای استفاده کردن از مرورگر موزیلا


Avocado

کادو از طرف خانم آوا


Cambridge

شهری که تعداد پل‌هایش انگشت شمار است


نظررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر یادت نره!


[ یکشنبه 13/6/90 ] [ 4:27 عصر ] [ مهرانا ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

مهرانا[71]
باران بهانه بود که تو زیر چتر من تا انتهای کوچه بیایی ولبخند مثل گلی شکوفه کند برلبانمان!

هواداران دو آتیشه ی  استقلال

امکانات وب


هواداران دو آتیشه ی  استقلال